يا رب زغمش تا چند خونم به جگر آيد
بنشسته سر راهش شايد زسفر آيد
تا چند بنالم زار شب تا به سحر از هجر
كوكب شمرم هر شب شايد كه سحر آيد
هر دم كه رخش بينم خواهم دگرش ديدن
بازش نگرم شايد يكبار دگر آيد
از ديده نهان اما اندر دل من جايش
او را طلبم هر شب شايد كه زدر آيد
با كس نتوانم گفت من راز درون خود
كز درد غم هجرش دل را به چه به سر آيد
ميسوزم و ميسازم از درد فراق اما
تير غم او بر دل افزون ز شمر آيد
حيران به فغان تا چند از ديده گهر ريزد
با ياد لقاي شاه اشكش ز بصر آيد
از مرحوم علامه مير جهاني
|