تبليغاتX
هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)
   السلام علیک یا اباعبدالله ،خدایم تا خداست و این عالم به پاست مسیر قلب من به سوی کربلاست   
   http://SMSmazhabi.blogfa.com : به منظور گسترش فرهنگ ایرانی و اسلامی با ارسال پیام های خود وبلاگ ما را پر بار کنید : http://SMSmazhabi.blogfa.com   
 

منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
عناوين مطالب وبلاگ
تعداد بازديدها:


در باره من

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه
هر که خواهد منزل ما را بداند گو بيا کوچه مهر و خيابان وفا ؛ ميدان عشق
برای دریافت خبرنامه هیئت عضو شوید - انتخاب تعداد صلوات روزانه را فراموش نکنید.
 

آرشیو مطالب

· هفته چهارم آذر 1387
· بهمن 1388
· دی 1388
· آذر 1388
· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· بهمن 1386
· دی 1386
· آذر 1386
· آبان 1386
· مهر 1386
· شهریور 1386
· مرداد 1386
· تیر 1386
· خرداد 1386
· اردیبهشت 1386
· فروردین 1386
· اسفند 1385
· بهمن 1385
· دی 1385

پيوندهاي روزانه

· gaza بمب گوگلی برای غزه غزه
· عرضه سخنرانی استاد پناهیان
· صالحین
· مرکز اطلاع رسانی اباصالح
· به سوی ظهور (طرح ختم صلوات)

آرشیو موضوعی

· اباصالح المهدی (عج)
· سید الشهدا (ع)
· امیر المومنین (ع)
· ریحانه النبی (س)
· رسول الله (صلی)
· هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)

پيوندهـــــــــا

· مجمع کوثر ولایت قم
· هیئت بلاگ
· چهار قل
· کانون وبلاگ نویسان مذهبی
· اللهم عجل لولیک الفرج
· اللهم عجل لولیک الفرج
· صفحات انتظار در فراق گل نرگس
· یا اباصالح المهدی ادرکنی
· به وبلاگ المهدی خوش آمدی
· یا اباصالح المهدی (عج)
· مركز فرهنگي شهيد آويني
· کنیزان حضرت زهراء(س)
· چون او گفتن
· هیات دارالقرآن امام حسین (ع)
· اباالفضل (ع)
· حوزه
· شهید ولایت حضرت زهرا (س)
· بیقرار ظهور
· پاک مردان
· ويژه مَهدي منتَظَر
· آمده ام تا یوسف بخرم
· حق الیقین
· امید انتظار من
· سرزمین نور
· ردپای ایمان
· ریحانه النبی (س)
· حزب الله مي رزمد
· منتظر ظهور
· حـــــــــرف دل
· : : الهی نامه : :
· امام حاضر
· زمزمه دلتنگی در فراق یوسف زهـرا
· ....نسيم بهشت پنجره اي رو به آسمان....
· در محضر نائب الامام
· به يقين يوسف ما آمدني است
· يا ابا الصالح المهدي(عج)ادركني
· مهر بیکران
· خیلفه دوم بشناسید
· صــدای شـیــعــه
· خاطراتی از خدام حرم مطهر امام رضا (ع)
· یا ابا صالح مهدی
· تموم هستیه من انتــــــــــــظار
· اللهم عجل لولیک الفرج
· هئیت انصارالحسین علیه السلام
· تو بگو منتظرم یا نه (بی پناه)
· مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن
· فدایی سید علی
· يـــــــا عشـــــــق ادركنـــــــي
· خادمین اهل بیت
· روضه آب- خدمات صلواتي صوت و کلیپ و لوگو و بنر
· گلگفته (سیر و سلوک)
· ××× شب هجران ×××
· وبلاگ گروپ مذهبی حزب الله ایران
· گروپ مذهبی حزب الله ایران
· گل نرگس
· کبوتر (باران خواهد بارید)
· يوسف گمگشته (یه بیقــــرار)
· صفحات انتظار (عبد عاصی)
· صهیونیسم دروغ بزرگ (مهدی)
· موعود (قاصد سحر)
· تا جمعه ي ظهور (مجتبي رستم آبادي)
· اسلام حقیقی (خادم الامام)
· دلدادگان (حامد)
· مسیحا نفس (شوريده تر از فرهاد)
· مسیحای من (آسمون)
· دل نوشته هاي يك بچه بسيجي (حاج حسین)
· یوسف زهرا (منتظر)
· شاید این جمعه بیایدشاید...(سید ایلیا)
· او خواهد آمد .... (منتظر)
· سرخ
· کاروان دل (یوسف رحیمی)
· سروده هاي من (مجيد رجبی)
· هیئت محبان جوادالائمه(ع) غرب تهران
· × محبوب ×
· انتظار (مهدی میری)
· عشق (سید مقداد)
· اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده
· مادر خوبیها - حضرت زهرا (س) (مرتضی)
· امام زمان(عج) (سمیه)
· شیدای سبز (سید مصطفی)
· اشک مهدی
· دنیا بی مهدی صفا نداره...
· دریای هدایت الهی (حسین اسلامی)
· ساحل دل (ريـحـــانــه)
· قاصدکهای سوخت (حاج سعید حدادیان)
· حقيقت اسلام
· کافشین (کریم شاهزاده)
· به رنگ انتظار (زهرا)
· مبارز ( یک بچّه مسلمان)
· پیامک های مبارز ( یک بچّه مسلمان)
· مبارز (محسن اردستانی رستمی)
· گردان تخریب
· هيئت جوانان حضرت علي اکبر (ع) - شمالغرب تهران
· قالب های مذهبی بلاگفا
· بیاتو جوانه سابق
· در کلاس انتظار (محمودی)
· قالب های مذهبی

امکانات


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS

العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان

 

طراح قالب

امیرحسین مهدی پور


Powered By
BLOGFA.COM

من آزادي مي خوام !

اي بابا خسته شدم چقدر تحمل کنم ، چقدر سرمو بندازم پائين هيچي نگم
بابا گردنم خشک شد...
منم مي خوام راحت نفس بکشم ...
دوست دارم منم سرم و بالا بگيرم ويترين مغازه ها رو ببينم ...
مگه اين جماعت رنگ و وارنگ مي ذارن آدم راحت باشه ...
مامانم خريد لازم داره منم مجبورم همراهش باشم کمکش کنم... نمي تونم که بگم نه ، نميام ...
حالا توي اين شلوغي بازار و اين کلاغ هاي رنگ لعاب کاري شده و بوي گند انواع ادکلن هاي خارجي که بعضي هاشون مثل پياز اشک آدمو درميارن ببين چه جهنمي درست مي شه ...
يا بايد منم مثا اونا باشم يا اينکه امل به حساب ميام ...
اگه هوس کردم برم سينما و يا کافي شاپ يا هرجاي تفريحي ديگه چنان با چشماشون آدمو ورانداز مي کنن که انگار من ديگه حق ندارم به خاطر ظاهرم يه همچين جائي بيام و فقط مختص خودشونه ...
آقاجون چطوري بگم منم آزادي مي خوام نمي خوام اسير باشم...
نمي خوام اسير هوا و هوسم باشم نمي خوام اسير شيطون و اصحابش باشم ...
من آزادي مي خوام ...


پي نوشت : فکر نکنيد که اين فقط مختص جنسيت خاص هست !


منبع : من آزادي مي خوام !  (علی علیایی)

 نوشته شده توسط منتظر ظهور در تاریخ پنجشنبه 1 بهمن1388 با موضوع هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)
عنواني ندارد !
اطاق مطالعه ايشان اطاق محقري بود که در تابستان هاي نجف بسيار گرم و طاقت فرسا بود . گرفتاري ها از هر سو به ايشان روي آورده بود ، به کسالت قلبي و پروستات مبتلا بودند ، عمل جراحي نموده و روي تخت افتاده بودند . قرض ايشان چه براي امور زندگي و چه براي تدبير وضعيت طلابي که در مدرسه ايشان درس مي خواندند به حد اعلي رسيده بود . خانه را براي کمک به يکي از ارحامشان گرو گذاشته بودند .
در هفته يکي دو بار خدمتشان مي رسيدم و تا اندازه اي گفتگوهاي خصوصي داشتيم . يک روز که وارد شدم ديدم در حالي که روي تخت افتاده و سن از هشتاد گذشته است ، صحيفه سجاديه را مي خواند و اشک مي ريزد و در عالمي از بهجت و سرور و نشاط و لذت است که حقا زبان از وصف آن عاجز است . گوئي از شدت انس با خداوند در پوست نمي گنجد و مي خواهد به پرواز در آيد . سلام کردم ، گفت : بنشين ، تو از گرفتاري هاي من خبر داري ! تبسم مليحي کرد و ادامه داد : اما من خوشم ، خوش ... 
در توصيف احوالات مرحوم آيت الله حاج سيد جمال الدين گلپايگاني قدس سره
کتاب معاد شناسي انتشارات علامه طباطبائي ج9ص118

منبع : عنواني ندارد ! (علی علیایی)

 نوشته شده توسط منتظر ظهور در تاریخ پنجشنبه 1 بهمن1388 با موضوع هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)
میلاد مسعود باقرالعلوم امام محمد باقر(ع) مبارکباد

   میلاد مسعود باقرالعلوم امام محمد باقر(ع) مبارکباد

 نوشته شده توسط منتظر ظهور در تاریخ سه شنبه 29 دی1388 با موضوع هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)
وبلاگ ما هم وارد سال چهارم عمر خود شد
سلام بر همه منتظران ظهور

یک هفته پیش وبلاگ ما هم وارد سال چهارم عمر خود شد

عمر چه زود میگذرد!!!

امکان ترجمه به زبانهای مختلف در وبلاگ قرار داده شد.

اللهم عجل لولیک الفرج


البته امکان ترجمه ظاهرا سایت را کند می کند و برمی دارم

یا حق

 نوشته شده توسط منتظر ظهور در تاریخ پنجشنبه 24 دی1388 با موضوع هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)
واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب
واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب
اشتباه کرديد که عوض نموديد؛ برويد همان زيلوها را بياوريد

گروه تاریخ: زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب از آغاز تا اکنون یادآور عکس و تصویرهایی است که از منزل بی تکلف امام منتشر شده و خاطراتی که از ایشان هنوز در میان حرف و حدیث های روزمره انقلابیون موج می زند. و اکنون اگر چه رهبر انقلاب نیز بر همان مشی هستند؛ اما پرهیز ایشان از انتشار چنین خاطراتی شاید بسیاری از ناگفته ها را ناگفته باقی گذاشته است.

آنچه در پی می آید گزیده ای است از اظهارنظرهای شخصیت های مختلف پیرامون زندگی رهبر انقلاب. کسی که پیشتر در خصوص سال های آغازین زندگی اش این چنین تعریف می کرد:«پدرم روحانى معروفى بود اما خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مى‌گذشت. من یادم هست شب‌هایى اتفاق می‌افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه می‌کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.»

حجت‌الاسلام سيدعلي اكبري: «ما زماني خدمت ايشان رفتيم و از آقا درخواست نموديم تا اجازه بفرمايند از داخل منزلشان و وضيعت زندگيشان فيلم‌برداري کنيم، تا مردم وضيعت زندگي رهبر خود را ببينند و بفهمند که ايشان چگونه زندگي مي‌کنند. آقا فرمودند: اگر شما بخواهيد زندگي مرا نشان بدهيد مي‌ترسم خيلي‌ها باور نکنند.»

سردار سرلشکر سيدرحيم صفوی: «روزي که در منزل مقام رهبري، در خدمت ايشان بودم، بحث قدري به طول انجاميد و نزديک مغرب شد. پس از نماز، معظم‌له با مهرباني به من فرمودند:آقا رحيم! شام را مهمان ما باشيد. بنده در عين حال که اين را توفيقي مي‌دانستم، خدمتشان عرض کردم:اسباب زحمت مي شود. مقام معظم رهبري فرمودند:نه، بمانيد؛ هرچه هست با هم مي‌خوريم. وقتي‌که سفره را گشودند و شام را آوردند، ديدم شام چيزي جز املت ساده نيست.»

حجت‌الاسلام و المسلمين محمدي گلپايگاني: «با اين‌که مقام معظم رهبري مي‌توانند از همه‌ي امکانات مادي بهره‌مند شوند، سطح زندگي خصوصي ايشان از سطح زندگي يک شهروند معمولي پايين‌تر است. معظم‌لَه علاوه بر اين که از يک زندگي معمولي سطح پايين بهره مي‌برند، دائماً به مسوولان سفارش مي کنند:مواظب زندگي خود باشيد. اسراف نکنيد. آيت‌الله خامنه‌اي معتقدند که مردم را بايد عملاً به ساده زيستي دعوت نمود. خودشان در صف مقدم اين دعوت هستند. ايشان در مناسبت‌هاي خاصي که برنامه خواندن صيغه‌ي عقد دارند، قبل از اجراي عقد، حدود يک ربع، عروس و داماد و خانواده‌هاي آن‌ها را به رعايت صرفه‌جويي دعوت مي‌نمايند و مي‌فرمايند:خرج‌هاي گزاف نداشته باشيد؛ تشريفات و ريخت و پاش نداشته باشيد. خود آقا هم در زندگي خصوصي‌شان، دقيقاً همين طور عمل مي‌کنند. معظم‌له نه حقوق از جايي دريافت مي‌کنند و نه از وجوهاتي که از اطراف و اکناف خدمت ايشان مي‌آيد، براي زندگي شخصي خود استفاده مي‌کنند. زندگي ايشان از طريق هدايا و نذوراتي است که علاقه‌مندان و ارادتمندان معظم لَه تقديم مي‌کنند. فرزندان آقا هم همين طور زندگي مي‌کنند و همين سادگي و ساده زيستي را دارند.»

حضرت آیت‌الله جوادی آملی: «یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیت‌الله خامنه‌ای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کرده‌ام که باهم باشیم‌. آقا فرمودند: این غذا از بیت‌المال است، شما هم مهمان بیت‌المال هستید. برای بچه‌ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.»

دکتر غلامعلي حداد عادل: «در اوايل رياست جمهوري آيت‌الله خامنه اي، يک شب ديداري با ايشان داشتم. صحبت به درازا کشيد، معظم لَه فرمودند: شام پيش ما بمان. من از اين دعوت خوشحال شدم؛ زيرا مي‌توانستم مدتي بيش‌تر در خدمت ايشان باشم. آقا فرمودند: من نمي‌دانم شام چي داريم يا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست يا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم مي خوريم. از همان دفتر کار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت کردند و گفتند: خانم، شام چي داريم؟ فلاني پيش ماست و من گفته‌ام که هر چه باشد با هم مي‌خوريم. از جواب‌هاي آيت‌الله خامنه‌اي، احساس کردم که در منزل به اندازه يک نفر شام کنار گذاشته‌اند. آقا فرمودند: عيبي نداره! هر چه هست براي ما بفرستيد، قدري هم پنير و ماست همراهش کنيد. پس از گذشت حدود يک ربع، يک بشقاب برنج ساده با يک کاسه کوچک خورشت معمولي خيلي متوسط و مختصر آوردند. قدري هم شايد نان و پنير و ماست همراه آن بود. آن‌ها را نصف کرديم و با هم خورديم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامي شکر کردم که چنين تحولي در کشور ايجاد کرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اسراف و تبذيري وجود داشت و امروز رييس‌جمهور چه ساده زندگي مي‌کند. زندگي آيت‌الله خامنه اي هنوز هم همين طور است. روش ايشان در زندگي عوض نشده است. اگر معظم لَه مردم را به صرفه جويي دعوت مي کنند، خودشان قبل از مردم به صرفه جويي عمل مي نمايند.»

حجت‌الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني(ره): «بر خود واجب مي‌دانم که شهادت دهم زندگي داخلي آيت‌الله خامنه‌اي نه از باب اين که رهبر عزيز انقلاب ما به اين حرف‌ها نياز داشته باشند، بلکه وظيفه خود مي‌دانم تا اين مهم را به مردم مسلمان وانقلابي ايران بگويم. من از داخل منزل ايشان مطلع هستم. مقام معظم رهبري در خانه، بيش از يک نوع غذا بر سفره ندارند. خانواده‌ي معظم لَه روي موکت زندگي مي‌کنند. روزي به منزل ايشان رفتم، يک فرش مندرس آن جا بود. من از زبري آن فرش به موکت پناه بردم.»

آيت‌الله مصباح يزدي: «مصرف گوشت خانه‌ي آيت‌الله خامنه‌اي در زمان رياست‌جمهوري تنها از طريق کوپن بود. ايشان در آن زمان به من فرمودند: من تاکنون غير از همان گوشت کوپني که به همه مردم داده مي‌شود گوشت ديگري از بازار نخريده‌ام. امروز هم زندگي ايشان مثل زندگي مردم محروم و مستضعف است.»

سردار سرتيپ پاسدار شوشتري: «مقداري زيلو در خانه مقام معظم رهبري بود. آن‌ها را جمع کرديم و فروختيم و يک مقدار هم پول از مال شخصي خودم روي آن‌ها گذاشتم. تا به جاي آن زيلوها، براي منزل آقا فرشي تهيه کنيم. وقتي زيلوها را عوض کرديم و فرش‌ها را پهن نموديم، آقا تشريف آوردند و فرمودند: اين‌ها ديگر چيست؟ گفتم:زيلوها را عوض کرديم. فرمودند: اشتباه کرديد که عوض نموديد. برويد همان زيلوها را بياوريد. اصرار را بي‌فايده ديدم و با هزار مکافات رفتم و زيلوها را پيدا کردم و توي خانه انداختم. زيلوهايي که واقعاً به آن‌ها نگاه مي‌کردي، مي‌ديدي که نخشان در آمده و ساييده شده‌اند.»

استاد آیت الله فاطمی نیا: «هر کس کوچکترین حرف در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری باشد ، خدا او را نخواهد بخشید! این را یقین داشته بدانید! قدردان رهبر باشید! اگر افکار پاشیده ای ، پوسیده ای به شما عرضه کردند قبول نکنید.»

آيت‌الله سيدمحمودهاشمي شاهرودي: «زندگي شخصي آقا از سادگي و سلامت خاصي برخوردار است. اين سادگي به زندگي نزديکان ايشان نيز سرايت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نيستند. همين اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعيت بازداشته است. من اين سادگي را در منزل ايشان به تماشا نشستم. روزي معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من در آن جا يک ميز ساده و قديمي ديدم. در کنار ميز نيز يک صندلي کهنه بود. آن ميز و صندلي مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبري در کتابخانه ي ساده ي خود هنوز از همان ميز و صندلي استفاده مي‌کنند.»

سيد علي اکبر طاهايي: «من در آن زمان نماينده‌ي مجلس شوراي اسلامي بودم. همسرم يکي از بچه‌ها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، همسر مقام معظم رهبري را ملاقات کرد. ايشان نيز يکي از فرزندان خود را براي مداوا به آنجا آورده بودند. کسي نمي‌دانست که ايشان کيست! چون نوبت به همسر آقا رسيد؛ به اتاق پزشک مراجه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبري گفت:براي مداواي فرزندتان روزي يک ليوان لعاب برنج به او بدهيد. همسر مقام معظم رهبري گفت: ما چنين امکاناتي را نداريم. پزشک که ايشان را نمي شناخت عصباني شد و گفت: مگر امکان دارد درخانه اي برنج نباشد؟ همسر مقام معظم رهبري فرمود: آقاي ما اجازه نمي‌دهد که در خانه، غير از برنج کوپني استفاده کنيم و آن هم کفاف خوراک ما را بيش از يک بار در هفته نمي‌دهد.»

حجت‌الاسلام والمسلمين سيدعلي اصغر باقي‌زاده: «زماني که مقام معظم رهبري در ايرانشهر تبعيد بودند، در ساختماني که يک اتاق و يک آشپزخانه داشت زندگي مي‌کردند. همين مکان کوچک هر روز پذيراي تعداد زيادي از مهماناني بود که از راه‌هاي دور و نزديک به آن جا مي‌آمدند. من هم توفيق داشتم که در آن روزها به ديدن ايشان بروم. چون به ايرانشهر رفتم وآقا را زيارت کردم، ديدم که تک و تنهايند و کسي کمک کار ايشان نيست. تصميم گرفتم چند روز در آن‌جا بمانم و به معظم‌لَه کمک کنم. در تمام روزهايي که من در محضر آقا بودم، غذاي ايشان و مهمان‌ها سيب زميني، نيمرو و تخم مرغ آب پز بود.»

برخي نشريات كشورمان با انتشار خاطره‌اي به بيان مشي ساده‌زيستي رهبر معظم انقلاب پرداخته‌اند كه عينا نقل مي‌شود: آقاي دكتر حداد عادل تعريف مي‌كردند در سال 77 يك خانمي زنگ زده بود منزل ما كه مي‌خواهيم براي خواستگاري بياييم منزل شما. خانم ما گفته بود كه بچه ما فعلا سال چهارم دبيرستانه و مي خواهد كنكور بده. اون خانم گفته بود كه حالا نمي‌شه ما بياييم دختر را ببينيم. خانم ما گفته بودند نمي‌شه. خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفي كنيد من نمي‌دونم چه كسي مي‌خواهد بيايد. اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبري هستم. خانم ما از هولش دوباره سلام و عليك كرده بود و گفته بود ما تا حالا هر كسي آمده بود رد كرديم، صبر كنيد با آقاي دكتر صحبت مي‌كنم بعد شما را خبر مي كنم. بعدا تماس گرفتند كه ما حرفي نداريم شايد اينها آمدند نپسنديدند و براي اينكه دختر هوايي نشود بهتر است هماهنگي كنيم بيايند در دبيرستان بچه را ببينند بچه هم متوجه نشود چه كسي آمده او را ببيند و قرار گذاشتيم در دفتر دبيرستان كه خانم من هم مدير دبيرستان هدايت هم بود، ساعتي را خانم هماهنگ كرد و خانم آقا تشريف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود كه من با دخترم صحبت مي كنم وقتي كه صدايش كردند بعد شما او را ببينيد، او را ديدند دختر هم رفت سر كلاس، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت كه من براي كاري خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره كردند خوب نيامده و بعدا گفتم كه خدا را شكر كه دختر ما نفهميد كه به روحيه‌اش لطمه بخورد.

يك سال از اين قضيه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند كه دوباره مي‌خواهيم بياييم. خانم ما گفته بود خانم چي شده دوباره مي‌خواهيد بياييد. آقا گفته بود كه خانم ما به استخاره خيلي اعتقاد دارد و خوب نيامده خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبي است و نمي‌توانستيم بگذريم و دختر محجبه و فرهيخته و خوبي است دوباره استخاره كردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهيد بياييم. در آن موقع دخترمان ديپلم گرفته بود و كنكور شركت كرده بود. آمدند و وقتي مقدمات كار فراهم شد، قرار گذاشتيم پسر آقا و مادرش بيايند منزل ما و با يك قواره پارچه به عنوان هديه كه عروس را ببينند و گفت‌وگو كنند، آمدند و نشستند صحبت كردند و وقتي آقا مجتبي رفتند از دخترم پرسيدم نظرتان چيست؟

ايشان موافق بودند به او گفتم خوب فكرهايت را بكن بعد از چند روز رفتم پيش آقا، آقا فرمودند داريم خويش و قوم مي‌شويم، گفتم چطور! گفتند اينها آمدند و پسنديدند و در گفت‌وگو به نتيجه رسيده‌اند، گفتند نظر شما چيست؟ گفتم آقا اختيار ما دست شماست آقا گفتند نه بالاخره شما دكتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همينطور وضع زندگي شما وضع مناسبي است ولي ما اينجور نيست.

و اگر بخواهم تمام زندگيم را بار كنم غير از كتابهايم، يك وانت بار مي‌شود، اينجا هم دو تا اتاق اندرون داريم و يك اتاق بيروني كه آقايان و مسوولين مي‌آيند و با من ديدار مي‌كنند من پول ندارم كه خانه بخرم يك خانه اجاره كرده‌ايم كه يك طبقه را مصطفي و يك طبقه را مجتبي زندگي مي‌كند، شما با دخترت صحبت كن كه خيال نكند مي‌خواهد عروس رهبر شود يك چيزهايي در ذهنش نباشد. ما يك زندگي اين جوري داريم شما اين جوري زندگي نكرده‌ايد، نسبتا زندگي خوبي داريد خونه داريد، زندگي داريد حالا بخواهد وارد يك زندگي اين جوري شود مشكله. مجتبي معمم هم نيست مي خواهد روحاني شود برود قم درس بخواند زندگي بكند همه را بگو تا بداند .من آمدم با دخترم صحبت كردم و ايشان هم قبول كرد. برگشتيم و وارد مراحل بعدي شديم آقا يك خانه‌اي قبل از رياست جمهوري‌شان داشتند توي جنوب تهران ايشان آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگي‌شان را از آن در مي‌آورند. ايشان حقوق بابت رهبري نمي‌گيرند و از وجوهات هم استفاده نمي‌كنند.

خلاصه براي مراسم عقد، مهريه و اينها گفتيم كجا برگزار كنيم آقا فرمودند اولا سر مهريه و هر چي اختيار دختر شما باشد همان را مهريه دختر بذارين ولي من چون براي مردم خطبه عقد مي خوانم و اين سنت من بوده كه بيش از 14 سكه عقد نمي‌خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهيد مي توانيد بيشتر از 14 سكه هم بذارين ولي من عقد را نمي‌تونم بخونم چون تا حالا براي مردم نخوندم براي عروسم هم نمي‌خونم بريد يك آقاي ديگر عقد را بخواند اشكالي هم ندارد از نظر من اشكالي نداره. ما گفتيم نه آقا اين كه نمي‌شه ولي باشه حالا من صحبت مي‌كنم با مادرش فكر نمي‌كنم مخالفتي داشته باشد. گفتند مي‌تونيد مراسم عقد را در تالار بگيريد ولي من نمي‌تونم شركت كنم گفتم آقا هر جور شما صلاح مي دانيد. فرمودند مي‌خواهيد اين دو تا و يك اتاق بيروني را با هم حساب كنيد چند نفر زن و مرد مي‌شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت مي كنيم ما نگاه كرديم كلا اينجا 150 الي 200 نفر بيشتر جا نمي‌گيرد ما حتي قوم و خويش‌هاي درجه اولمان را نمي‌توانستيم دعوت كنيم گفتيم باشد خلاصه تعدادي از اقوام نزديك را دعوت كرديم و آقا هم همين طور از غير فاميل نيز آقا، آقاي خاتمي رييس جمهور و آقاي هاشمي و آقاي ناطق نوري و روساي سه قوه و دكتر حبيبي را دعوت فرمودند يك رقم غذا نيز درست كرديم.

قبل از اين قضيه صحبت بازار مطرح شد پسر آقا گفت كه نه من انگشتر مي خواهم نه ساعت مي خواهم نه چيز ديگري، من هم گفتم حداقل يك حلقه كه مي گيرد. آقا گفتند چه كار كنم مجتبي گفت كه نمي‌خواهم. بعد آقا يك انگشتر عقيق داشت گفتند اين انگشتر را يكي براي من هديه آورده اگر دخترتون قبول مي‌كند من اين رو هديه مي‌دهم به اون. اون به عنوان حلقه هديه بده به مجتبي گفتيم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتيم و رفتيم و به دست مجتبي هم گشاد بود داديم يك انگشترسازي و 600 تومان هم داديم تا انگشتر را كوچكش كند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد 600 تومان اين شد حلقه داماد. به آقا گفتم تو همه اين مسائل احتياط كرديم ديگر لباس عروس را بسپار به دست ما آقا فرمودند ديگر آنرا طبق متعارف حساب كنيم ما داشتيم تو همان ايام عروسي مي گرفتيم و يك لباس عروس داشتيم كه براي عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند خلاصه قبل از آنكه عروسمان استفاده كند همان شب دخترمان استفاده كرد آقا گفتند من يك فرش ماشيني مي دهم شما هم يك فرش و مراسم برگزار شد.

براي عروسي هم دو تا پيكان از ما بود و دو تا پيكان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول كشيد. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بيايند. مراسم تا حدود ساعت يك طول كشيده بود تا اينكه ما عروس را آورديم خانه ديديم آقا همينطور بيدار نشسته‌اند منتظرند كه عروس را بياورند گفتند من اخلاقا وظيفه خود مي دانم براي اولين بار كه عروسمان قدم مي‌ذاره تو خونه ما تو فاميل ما من هم بدرقه‌اش كنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه كه براي من ارزشي قائل نبودند. ما تعجب كرده بوديم فكر نمي كرديم آقا تا اون موقع شب بيدار باشند به خاطر اينكه عروسش را مي خواهند بياورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند كه آقاي دكتر امشب شام هم نداشتيم من يكي از اين پاسدارها را صدا كردم گفتم شما خوردني چيزي نداريد يكي از پاسدارها گفت غير از يك كمي نون چيز ديگه نداريم آقا فرموده بودند بياور حالا يك چيزي مي خوريم بعد هم كه دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقيقه‌اي برايشان در مورد تفاهم در زندگي و شرايط و اهميت زندگي زناشويي صحبت كردند و تا پاي در خونه عروس را بدرقه كردند خوش آمد گفتند بعد برگشتيم حالا رعايت اداب حتي تا چنين جايگاهي، اينها از بركت انقلاب اسلامي از بركت خون شهدا است. ايشان دستور دادند حتي از ريزترين وسايل دفتر چون مال بيت‌المال است استفاده نشود. حتي وقتي مشكل وسيله نقليه هم پيش آمد اجازه ندادند از وسايل دفتر استفاده شود.

 نوشته شده توسط منتظر ظهور در تاریخ پنجشنبه 24 دی1388 با موضوع هیئت جوانان منتظر المهدی (عج)
Type Writer Status Bar